پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:40

گفتگو با آزيتا

 آمدنم دست من نبود، رفتنم هم دست من نیست

"اگر آرام بگیری خواهی شنید. فقط کافی است لحظه ای سکوت را بر قلبت حاکم کنی. احساس درونی تو هم می تواند حرف بزند و هم خیلی از چیزهای زندگی را که دیگران قادر به آموزش دادن آن به تو نیستند از او خواهی آموخت به همین راحتی، چشم هایت را ببند، سکوت کن و منتظر باش."این ها حرف های آزیتا بود،

دختر معلولی که با انگیزه و تلاش برای بهبودیش تلاش می کند و زنده ماندنش را یک معجزه بیان می کند ، مرا به دیدار با او ترغیب کرد.وقتی پرسیدم چه می کردی گفت: " به حس درونی ام گوش می دادم." گفتم: "چه خوب ، به من هم یاد می دهی؟" گفت: "برای تو کمی سخت است، باید به حس درونی ات اعتقاد داشته باشی . صداها همه جا با تو هستند، تصویرهای زیاد ی ذهن تو را پر می کنند و چیزهای زیادی است که به آن وابسته ایی ، اینطوری خیلی کم می توانی حس درونی ات را ببینی، بشنوی و درک کنی.

"ادامه داد: "اما سعی کن. چشم هایت را که ببندی احساسات تنبل و از کارافتاده دیگرت حتما دوباره به سراغت می آیند و تو زندگی را زیباتر از قبل تجربه خواهی کرد و این را به عنوان هدیه یک دوست معلول برای همیشه از من به یادگار خواهی داشت."آزیتا گفت : متولد 1363 هستم و دررشته مامایی تحصیل کردم و بعد از مدت کمی که دربیمارستان کارمی کردم به علت تصادف از ناحیه گردن دچار ضایعه نخاعی شده ام و قادر به هیچ حرکتی نیستم ازآن زمان تا به حال تحت درمان هستم خیلی اتفاقی زمانیکه سوارتاکسی بودم و بسمت تهران می رفتم این اتفاق برایم افتاد .چشمانش را بست ، انگار دوباره روزهای تلخ برایش یادرآور شده بود .

 اشک از چشمانش سرازیر شد اما با لبخندی که بر لب داشت گفت : با تاکسی به تهران می رفتم که به گاردریل برخورد کردیم و دیگه متوجه نشدم ، دربیمارستان همه پزشکان ازمن قطع امید کرده بودند تا اینکه یک پرستار با دوباره گرفتن نبض من متوجه شد که من زنده ام و بعد از ده روز درکما بودن زمانی که بهوش آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم که بالای سرم پدرو مادرم هستند و مادرم اشک می ریزد و بالای سرم دعا می خواند ، از نظر پزشکان ضربه ای که به گردن من خورده باید از بین می رفتم اما این یک معجزه خداوندی بوده است که زنده ماندم و هنوز هم پزشکان درتعجبند . درحال حاضر هم تحت درمان هستم و از خدمات آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز استفاده می کنم . اوایل معلولیتم به خاطر شدت ضربه ای که به ناحیه گردنم داشتم قادر به صحبت کردن هم نبودم اما الان می توانم صحبت کنم و روند خوبی را در بهبودی خودم میبینم ، مطمنم که به زودی بهتر هم میشوم . عمر ما انسانها دردست خداوند است آمدنم دست من نبود رفتنم هم دست من نیست .آزیتا با لبخند می گوید: "من چون یک انسانم پس یک معلولم، و چون مشکل جسمی دارم دوباره یک معلول هستم پس من یک معلول به توان دو هستم. در دنیایی که من یکی بیشتر هستم و نه کمتر چرا باید خیلی از ابتدایی ترین حقوق زندگی ام توسط آدم های تک معلولی دیگر زیر پا نهاده شود؟"با خودم می گویم :زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریستزندگی فاصله آمدن و رفتن ماست        

منتشرشده در خاطرات معلولين
پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:37

گزارشي از درمان محمد

انگیزه وهمت

قطع کامل یا بخشی از مهمترین رشته عصبی موجود در بدن که از آن به عنوان رشته نخاعی نام برده می‌شود بدون شک پیامدهای روانی و جسمانی قابل توجهی برای فرد دچار ضایعه نخاعی دارد. از دست دادن توانایی‌های حسی و حرکتی در بخش اعظمی از اندام‌های بدن و وابستگی مفرط به دیگران، چنان رنجی را بر فرد تحمیل می‌سازد که تنها افراد دچار این ضایعه قادر به درک ابعاد آن هستند.

بسته به اینکه آسیب دیدگی نخاع در چه سطحی ایجاد شده باشد شدت واکنش‌های عاطفی افرادی که دچار ضایعه نخاعی هستند متفاوت خواهد بود.محمد طباطبایی مددجوی تحت پوشش آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز ، متولد 1361 ، که یک دختر سه ساله به نام نازنین زهرا دارد . محمد یکسال و نیم است که به علت سقوط از آسانسور از ناحیه کمر دچار ضایعه نخاعی شده است که حدود یکسالی است تحت درمان کاردرمانی قراردارد. راحله وظیفه کارشناس کاردرمانی آسایشگاه می گوید : محمد از ناحیه T10 دچار ضایعه نخاعی شده است که درابتدا کنترل نشستن و توانای ایستادن و دراز شدن را نداشت اما در این یکسال با انگیزه و همت خودش می تواند با عصا راه برود و با بریس بایستد و تمامی کارهای شخصی خود را انجام دهد و هرروز ما شاهد پیشرفت خوب محمد هستیم .

منتشرشده در خاطرات معلولين
پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:35

گفتگو با عليرضا

 سهم من از دنیا!

همه می دانیم همه این دلتنگی ها بخاطرتعلق خاطری هست که به دنیا پیدامی کنیم ،گاهی اینقدربه دنیایی که داریم وابسته می شویم که وقتی از آنها دورمی شویم و یاآنها راازما میگیرند میخواهیم دست از دنیا برداریم، فکر می کردم اگرپاهایم به زمین برسد همه این دلتنگی ها تمام خواهند شد ،اما اینگونه نیست !

زمان به تندی میگذرد وچراغ عمر من هم رو به اتمام . شاید همین فردا و شاید چند ده سال بعد!

علیرضا هستم ، 25 سال از عمرم گذشته . در سال 83 با یک بی احتیاطی در جاده چالوس به همراه دوستانم با یک ماشین پژو تصادف کردیم زمانی که به هوش آمدم خود را دربیمارستان دیدم ، نگاهم به پاهایم افتاد ، هیچ حسی نداشتم هربار که سعی کردم حرکتی کنم ؛ فایده ای نداشت بعد از 3 ماه بیهوشی دربیمارستان متوجه شدم ، که از ناحیه کمر فلج شده ام . بعد از 6 ماه بستری دربیمارستان پزشکان حرف آخررا به من زدند که دیگر ، پاهایم توان حرکت ندارند و باید ازویلچر استفاده کنم . مدتها ناراحت و غمگین بودم که این چه ظلمی بود که برمن روا شد ه ، بی احتیاطی من یا راننده فراری ؟ اوایل معلولیتم وقتی چشمهایم را باز میکردم ؛ کارم این بود که دستهایم را روی پاهایم میکشیدم اما هیچ تغییری را احساس نمیکردم! با خودم میگفتم حتما گناهی ازمن سر زده! مثل دوران دبستان که درسم را نمی خواندم یا موقع نوشتن مشق هایم چند سطر را به عمد نمی نوشتم و ..... . اما هیچ وقت معجزه ای رخ نداد!!!! اما الان دیگر نه دعائی دارم و نه آرزوی بزرگی،نه خیال پردازی میکنم و نه به اصول آفرینش اشکال میگرم ، سهم من از دنیا همین بود.

روزی که به خانه برگشتم نه پدری بود و نه مادری . پدرو مادرم هرکدام دنبال زندگی خود رفته بودند و من تنها با برادرانم ماندم ، برادرانی که هرکدام برای تامین مخارج زندگی در گاراژ ماشین های سنگین شاگردی میکردند . هزینه های درمانم در روز های اول تصادف بسیار بالا بود و ما با مشکلات فراوان هزینه های درمان را پر داخت می نمودیم . بارها ازاینکه خود را گرفتار می دیدم ناشکری می کردم. احساسم این بود زندگی به انتها رسیده چون همیشه برای انجام کار های اولیه خود به دیگران نیازمندم . علی رضا آستین پیراهنش را بالا می زند و جای زخمهای بهبود یافته ناشی از صدمات را نشان میدهد که هنوز نتوانسته است با معلولیت خود کنار بیاید و از زندگی جهنمی که برای خود ساخته است فرار کند. علی رضا می گوید حضور در آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز چنان آرامشی به من می دهد که در این چندین سال معلولیتم حس نکرده بودم ، هر بار که احساس پوچی میکنم به آسایشگاه می روم تا دوباره خود را پیدا کنم . در حال حاضر ، هفته ای دو بار به این مکان مقدس میآیم و ازامکانات آموزشی ؛ توانبخشی وورزشی استفاده می کنم ، می توانم به جرات بگویم که از لحاظ روحی خیلی بهترشده ام و این بهبودی را مدیون آسایشگاه هستم و توانستم بادوستان زیادی که مانند خودم هستند آشنا شوم و درحال حاضر درآسایشگاه زیر نظر استاد موسیقی به صورت حرفه ای به آموزش گیتار می پردازم و دوست دارم یک نوازنده زبردست شوم .           

منتشرشده در خاطرات معلولين

جلسه کار گروه تخصصی پرستاری آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز با مسئولان انجمن نعناع ازکشور ژاپن برگزارگردید . دراین جلسه به منظورآشنایی با نحوه خدمات پرستاری : Home care مراقبت درمنزل ، Day Care مراقبت روزانه ، Day Visit مراجعه روزانه ، درکشورژاپن و مقایسه با کشورایران و همچنین درباره کارکردن پرستاران با بیماران ،درمان زخم بسترو پانسمان در بیمارانی که به هرعلتی دچار بی حرکتی شده اند ، به بحث وگفتگو بایکدیگر پرداختند واطلاعات و تجارب خود رادراختیار هم قرار دادند تا درزمینه پرستاری و توانبخشی با یکدیگرهمکاری نمایند

جلسه کار گروه تخصصی پرستاری آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز

جلسه کار گروه تخصصی پرستاری آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز

جلسه کار گروه تخصصی پرستاری آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز

منتشرشده در همايش و مراسم ها
صفحه2 از2