به گزارش پایگاه خبری مدیریت شهری کرج، کارگاه استاندارد سازی معابر شهری با حضور اساتیدی از کشور ژاپنی و کارشناسان شهرداری کرج پیش از ظهر امروز در باشگاه میلاد شهرداری کرج برگزار شد.
 
در حاشیه این کارگاه موانع خیابان شهید بهشتی، حد فاصل میدان کرج تا میدان شهدا بررسی شد. همچنین خطوط بریل پیاده راه ها توسط فردی نابینا مورد استفاده قرار گرفت.


 
این فرد نابینا افزود: خطوط بریلی که در سطح شهر وجود دارد برای استفاده افراد کم بینا تا حدودی قابل تشخیص است اما استفاده افراد نابینا را با مشکل روبرو می کند، موزاییک هایی که در این طرح مورد استفاده قرار گرفته اند اگربرجسته تر باشند بهتر است، خطوط بریل نیز اگر برجسته تر باشد افراد نابینا می توانند به تنهایی در شهر تردد کنند. 

به گفته این فرد؛ موزاییک هایی که توسط استاندارد ایزو طراحی شده اند کاملا قابل تشخیص هستند.



 حمید پاشایی یکی از توانیاب هایی که در گروه b به بررسی از مسیر پیاده راه ها پرداخت، گفت: اکثر پیاده روهای کرج ایرادهای اساسی دارند به طوری که کم توان ها به هیچ عنوان نمی توانند از پیاده راه ها برای تردد استفاده کنند و به همین دلیل به ناچار وارد خیابان می شوند که همین امر باعث بروز مشکلاتی برای آنان می شود.

وی با اشاره به استاندارد نبودن دو رمپ ویژه کم توان ها در ورودی شهرداری کرج، گفت: شهرداری با ایجاد بالابر توانسته استاندارد نبودن این دو رمپ را رفع و دسترسی معلولان را آسان تر کند. البته اعتقاد دارم تنها ایجاد رمپ مهم نیست بلکه در نظر گرفتن سرویس های بهداشتی برای کم توان ها از موضوعات مهم دیگری است که باید به آن توجه ای ویژه شود.

منتشرشده در اخبار
پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:44

گزارشي از ز زندگي سجاد

حرف های قابل فهم مادر

 مادرتکّه ای ازعشق خداست ، که بدون چشمداشت و بدون اینکه حتی گاهی عشقی دریافت کند ، فرزند را عاشقانه تحت محبّت وسایه اش قرار می دهد.

مادرم ، ای بهترین ، والاترین ، خواستم برای مهربانیت چیزی بنویسم ولی نتوانستم ، زبانم قاصراست ازمحبتت وکلمات هم گویای تو نیستند.

خواستم از بی محبّتی فرزندت بگویم تا دل باصفایت و صفای دلت و ارزش محبّتت را ثابت کنم ، ولی دیدم دل نازکتر از گلبرگت طاقت بدگویی از فرزندت راهم ندارد.

....پس شاید ناتمامی نوشته ام خودگویاترین کلمات برای وصف تو باشد. گواینکه کلمه مادرگویاترین تعریفهاست.

مادرسجاد گوشه ای از سالن ورزشی آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز نشسته بود و لقمه هایی از نان و پنیری را دردهان سجاد می گذاشت . سجاد جان! یه لقمه دیگرهم مونده این هم را بخور مادر، تو باید قوی شوی تا بتوانی ورزش کنی . مادربا کلمات سحرآمیز مادرانه اش لقمه ها را یکی پس از دیگری در دهان سجاد می گذاشت . مادر، سجاد را بلند کرد ، سجاد صورتش را به مادرنزدیک کرد و گونه مادر را بوسید و خوشحال به سمت عمو حسین که معلم ورزش آسایشگاه است رفت . مادر سجاد همچنان لقمه های از نان و پنیر می گرفت و به معلولینی که به اتاق ورزش می آمدند می داد . مهربانی و شادی درچشمان مادربرق می زد . جلو رفتم و از او خواستم که از سجاد برایم بگوید :

مادرسجاد لقمه ای به من داد و گفت : سجاد ، متولد چهاردهم مهرماه یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج . دومین فرزند و به قول معروف ته تغاری خانواده است. اولین فرزندم سحر می باشد که 19 سالشه ، به تازگی ازدواج کرده و دومین فرزندم سجاد است . خدارا شکرسحر مشکلی ندارد ، سجاد هم زمان به دنیا آمدنش اکسیژن به مغزش نرسیده ، یادم می آید بچه سیاه و کبودشده بوده و گریه نمی کرد ، از آن موقع به بعد پزشکان به من گفتن که سجاد ممکن است در تکلم و حرکت مشکل پیدا کند و باید تحت درمان باشد.

سمت سجاد رفتم مشغول توپ بازی بود، از آرزوهایش پرسیدم ، متوجه صحبت هایش نمیشدم، مادرش را صدا زد . سجاد خیلی خوب حرفهای مرا میفهمید و جواب آنها را به مادرش می داد .

مادربه سجاد نگاه میکرد و به من جواب می داد : بزرگترین آرزوی سجاد این است که به تنهایی و بدون کمک ما روی پاهایش بایستد وراه برود ، او عاشق رانندگی و عشق ماشین دارد که خودش یک روز ماشین بخرد و با ماشینش تا مشهدرانندگی کند. او مشهد را خیلی دوست دارد و همیشه درهیات محبان مهدی که نزدیک منزلمان هست می رود و در مراسم مختلف عزاداری شرکت می کند . از آرزوهای دیگر سجاد این بود که همیشه دوست داشت به شلمچه ( شهری نزدیکی مرز عراق ) برود ، وقتی در تلویزیون می دید کاروان های راهیان نور به شلمچه می روند اشک از چشمانش سرازیر می شد تا اینکه سال گذشته من و پدرش اورا به شلمچه بردیم .

درهمین حین ناگهان سجاد با صدایی که داد می زد سجاد بیا سجاد بیا! به گوشه سالن رفت مادرش نگاهی کرد و گفت : سجاد عاشق مرغ مینایش است و هرجایی که می رود او را با خود می برد .

سجاد می گوید : من در آسایشگاه دوستانی دارم که همه شبیه خودم هستند کهریزک تنها جایی است که احساس راحتی میکنم و همه به من محبت دارند.

تنها چیزی که توجه آدم را بیشتر از همه جلب می کرد چهره شکسته و مهربون مادری است که مناعت طبعش و کرامت نفسش نگذاشت از مشکلاتش برای ما حرفی بزند و هرلحظه خدارو شکر می کرد که چنین فرزندی را به او عطا کرده . او سجاد را برکت زندگی اش می داند.   

منتشرشده در خاطرات معلولين