پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:58

گفتگو با بهرام جاویدانی

من متفاوت به دنیا آمدم

انسان پدیده ای غریب است ؛ به فتح هیمالیا می رود، به کشف اقیانوس آرام دست میابد، به ماه و مریخ سفر می کند، تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود است.

 در کنار سالمندان دیگر آرام نشسته بود متفاوت با دیگران موهای کاملا " سفید، ابرو و مژگانی همچون برف وپوستی سرخ رنگ .

بهرام جاویدانی

در کنارش نشستم با رویی خوش گفت خیلی جلب توجه میکنم . لبخندی زدم ازش پرسیدم: مایلی درباره زندگیت برام حرف بزنی بلافاصله گفت: بله، چرا که نه؟

اسمم بهرام جاویدانی در 14 مهر 1327 در شهر آبادان به دنیا آمدم . من با بچه های دیگر فرق داشتم برعکس نوزادان دیگر که همه در آبادان سیاه بدنیا می آمدند ، من کاملا سفید بودم مو، ابروها، مژه ها و پوستی سفید و چشمانی همانند دریا آبی . کاملا متفاوت با دیگر نوزادان بودم و در آن زمان تا حدودی زیباتر نشان داده می شدم.

آسایش دوران کودکی از من گرفته شده بود و نمی توانستم با دیگر بچه ها بازی کنم. دوران کودکی گذشت تا سنم به مدرسه رسید تا کلاس چهارم ابتدایی درس خواندم ولی به خاطر متفاوت بودنم و چشمانم که از نوزادی دارای تحرک مادر زادی بود بیشتر از این نباید درس می خواندم ، چون پزشکان اعلام کرده بودند احتمال اینکه بینایی ام را از دست بدهم زیاد است. به همین خاطر خانواده مرا از درس خواندن محروم کردند و دو سال در خانه ماندم و با کسی ارتباط نداشتم. بعد از فوت پدر سرپرستی ام به عمویم سپرده شد و او مرا به مدرسه فرستاد و من موفق به گرفتن دیپلم ریاضی با معدل بالا در سال 1349 شدم. به دلیل مشکلات ضعف بینایی نتوانستم به دانشگاه بروم عاشق ریاضی بودم پیشنهاد دادند که می توانی توی آموزش و پرورش مشغول کار شوی و به شغل معلمی بپردازی. همزمان با کارکردن در سن 37 سالگی ازدواج کردم و حالا در سن پیری ام مدتی است که به آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز می آیم و روزگار خود را می گذرانم.

اینجا در تمامی کلاس های آموزشی شرکت می کنم. راستش الان هم در کنار سالمندان دیگر خیلی جلب توجه می کنم و متفاوت هستم. این تفاوت و نیز کم بینا بودن هیچ گاه جلوی سعی و تلاش من را نگرفته است .

آلبینیسم، نوعی بیماری ژنتیکی و تا حدی شایع در بین جوامع انسانی است که بر اثر آن بدن قادر به ساخت رنگدانه ملانین نبوده و پوست، مو و چشمان شخص رنگ روشنی به خود می گیرد ؛ ملانین نوعی ماده شیمیایی است که در بدن ما وجود دارد و به پوست، چشم و موهای ما رنگ می‌دهد. گاهی اوقات یک کودک هنگام تولد به خاطر کمبود میزان ملانین تمام پوست بدنش سفید است. نبود رنگدانه‌ها به اندازه کافی باعث سفیدی پوست، مژه‌ها، ابروها و همه موهای بدن می‌شود.        

منتشرشده در خاطرات معلولين
پنج شنبه, 01 خرداد 1393 00:44

گزارشي از ز زندگي سجاد

حرف های قابل فهم مادر

 مادرتکّه ای ازعشق خداست ، که بدون چشمداشت و بدون اینکه حتی گاهی عشقی دریافت کند ، فرزند را عاشقانه تحت محبّت وسایه اش قرار می دهد.

مادرم ، ای بهترین ، والاترین ، خواستم برای مهربانیت چیزی بنویسم ولی نتوانستم ، زبانم قاصراست ازمحبتت وکلمات هم گویای تو نیستند.

خواستم از بی محبّتی فرزندت بگویم تا دل باصفایت و صفای دلت و ارزش محبّتت را ثابت کنم ، ولی دیدم دل نازکتر از گلبرگت طاقت بدگویی از فرزندت راهم ندارد.

....پس شاید ناتمامی نوشته ام خودگویاترین کلمات برای وصف تو باشد. گواینکه کلمه مادرگویاترین تعریفهاست.

مادرسجاد گوشه ای از سالن ورزشی آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز نشسته بود و لقمه هایی از نان و پنیری را دردهان سجاد می گذاشت . سجاد جان! یه لقمه دیگرهم مونده این هم را بخور مادر، تو باید قوی شوی تا بتوانی ورزش کنی . مادربا کلمات سحرآمیز مادرانه اش لقمه ها را یکی پس از دیگری در دهان سجاد می گذاشت . مادر، سجاد را بلند کرد ، سجاد صورتش را به مادرنزدیک کرد و گونه مادر را بوسید و خوشحال به سمت عمو حسین که معلم ورزش آسایشگاه است رفت . مادر سجاد همچنان لقمه های از نان و پنیر می گرفت و به معلولینی که به اتاق ورزش می آمدند می داد . مهربانی و شادی درچشمان مادربرق می زد . جلو رفتم و از او خواستم که از سجاد برایم بگوید :

مادرسجاد لقمه ای به من داد و گفت : سجاد ، متولد چهاردهم مهرماه یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج . دومین فرزند و به قول معروف ته تغاری خانواده است. اولین فرزندم سحر می باشد که 19 سالشه ، به تازگی ازدواج کرده و دومین فرزندم سجاد است . خدارا شکرسحر مشکلی ندارد ، سجاد هم زمان به دنیا آمدنش اکسیژن به مغزش نرسیده ، یادم می آید بچه سیاه و کبودشده بوده و گریه نمی کرد ، از آن موقع به بعد پزشکان به من گفتن که سجاد ممکن است در تکلم و حرکت مشکل پیدا کند و باید تحت درمان باشد.

سمت سجاد رفتم مشغول توپ بازی بود، از آرزوهایش پرسیدم ، متوجه صحبت هایش نمیشدم، مادرش را صدا زد . سجاد خیلی خوب حرفهای مرا میفهمید و جواب آنها را به مادرش می داد .

مادربه سجاد نگاه میکرد و به من جواب می داد : بزرگترین آرزوی سجاد این است که به تنهایی و بدون کمک ما روی پاهایش بایستد وراه برود ، او عاشق رانندگی و عشق ماشین دارد که خودش یک روز ماشین بخرد و با ماشینش تا مشهدرانندگی کند. او مشهد را خیلی دوست دارد و همیشه درهیات محبان مهدی که نزدیک منزلمان هست می رود و در مراسم مختلف عزاداری شرکت می کند . از آرزوهای دیگر سجاد این بود که همیشه دوست داشت به شلمچه ( شهری نزدیکی مرز عراق ) برود ، وقتی در تلویزیون می دید کاروان های راهیان نور به شلمچه می روند اشک از چشمانش سرازیر می شد تا اینکه سال گذشته من و پدرش اورا به شلمچه بردیم .

درهمین حین ناگهان سجاد با صدایی که داد می زد سجاد بیا سجاد بیا! به گوشه سالن رفت مادرش نگاهی کرد و گفت : سجاد عاشق مرغ مینایش است و هرجایی که می رود او را با خود می برد .

سجاد می گوید : من در آسایشگاه دوستانی دارم که همه شبیه خودم هستند کهریزک تنها جایی است که احساس راحتی میکنم و همه به من محبت دارند.

تنها چیزی که توجه آدم را بیشتر از همه جلب می کرد چهره شکسته و مهربون مادری است که مناعت طبعش و کرامت نفسش نگذاشت از مشکلاتش برای ما حرفی بزند و هرلحظه خدارو شکر می کرد که چنین فرزندی را به او عطا کرده . او سجاد را برکت زندگی اش می داند.   

منتشرشده در خاطرات معلولين